تبليغاتX
جان بازداشت شدگان 23 خرداد در خطر است

جان بازداشت شدگان 23 خرداد در خطر است

once upon a time in shahrood


مردم کشوری به شیوه و نتیجه انتخاباتی معترض می شوند و به خیابان می آیند. طبق قانونی اساسی همان کشور اعتراضات خیابانی بدون حمل سلاح آزاد است.
حاکمیت در برابر این مردم معترض تندی می کند و خشونت به خرج می دهد. به سوی مردم شلیک می کند و کودک و جوان و پیر را کتک می زند. همیشه اسم زن که می آید به بهانه زن بودن آنان را ازحقوق اساسی شان محروم می کند و به کنج آشپزخانه هدایت می کند. همین حاکمیت اما در اعتراضات، زنان را که در خط اول حضور دارند حسابی مواخذه می کند و از نهایت ابزارهای سرکوب برای خاموش کردن آنها بهره می برد.


حکم عاطفه 4 سال زندان برای 1 روز شرکت در راهپیمایی است که بیش از 1 میلیون نفر در آن شرکت داشته اند.


قاضی این ناعدالت خانه چه معیاری برای این حکم داشته است؟ چرا از میان بیش از 1 میلیون نفر، عاطفه چنین حکمی می گیرد؟ چرا امنیت ملی این کشور چنین سست شده است که چند ساعت ایستادن در خیابان و اعتراض کردن باعث برهم خوردن امنیت ملی آن می شود؟

عاطفه جان! بسیاری از دوستان معتقدند تو 4 سال در زندان نخواهی ماند. یا تو را آزاد می کنند یا تو آزاد خواهی شد. اما 4 سال نخواهد بود. لطفا صبر کن و تحمل داشته باش. تو را بیرون از زندان می بینیم. مثل قدیم برایمان شعر می خوانی و آرام آرام گام برمی داری و به عظمت کوه مقابلت خیره می شوی.
 
علی سلامتی 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 8:33  توسط ما  | 

برای عاطفه و اشک های بی گناهیش/شیوا نظرآهاری


طولانی مدت نیست كه می شناسمت، قدمتش به اندازه همین 5 ماه گذشته است. همین 5 ماه زندان و چشم بند و بازجویی..

 جلسه دوم بازجویی است كه آقای بازجوی از بازداشت شما می‌گوید، من تا آن موقع نمی‌شناسمت و بازجو می‌گوید كه تو را به همراه "ضیاء" و 8 نفر دیگر در خانه‌ای بازداشت كرده‌اند. می‌گوید كه جلسه داشته‌اید به قصد راه‌اندازی اغتشاش. كه سازمان مجاهدین هدایتتان می‌كرده.

 من هیچ‌كدام از حرف‌هایش را باور نمی‌كنم. آنجا می‌فهمم كه عاطفه نبوی، دخترعموی ضیا نبوی هم بازداشت شده و اینجاست.

 من خبری از حال و روزت ندارم. ما در بند 2 هستیم و شما در بند 1. مدت بودنم در سلول انفرادی هم كه درست سلول كناری شما بود.مشت‌هایم كه می‌كوبیدم برایتان روی دیوار، پاسخی نداشت.من صدای خنده‌هایتان را گاهی می‌شنوم در سكوت سلولم. صدای تلویزیونی كه از سلولتان می‌آید و شاد می‌شوم از اینكه اینجا، پشت این سلول‌های در بسته‌آهنی، زندگی هست.

 نمی‌دانم روز چندم است؛ ژیلا هنوز آ‍زاد نشده، سعیده را به تنبیه تلاشمان برای برقراری ارتباط با سایر سلولها برده‌اند سلول انفرادی، من مانده‌ام و ژیلا.با تلویزیونی كه هنوز دو هفته نشده، برای تنبیهمان كه دیگر از اخبار بی‌خبر بمانیم، قطع كرده‌اند.

 من و ژیلا هر روز یكی از آرزوهایمان این است كه یك هم‌سلولی جدید بیاید. یك نفر كه خبری داشته باشد از بیرون. روزها تكراری است. حرف‌های من و ژیلا هم تمام شده با هم. هیچ چیز در سلول نیست.

 ساعت باید حدود 8 شب باشد كه زن زندانبان در را باز كند و ناهید با موهای بلوند وچشم بند وارد سلول می‌شود. من بلند می‌شوم و خوش‌آمد می‌گویمش.

 ناهید آنقدر خبر دارد برایمان كه من و ژیلا سیراب می‌شویم. از بازداشتی‌های بهارستان است. او از تو می‌گوید. از چندساعتی كه در سلول 14 با تو بوده. از بی‌تابی‌هایت. از گریه‌های مداومت و اینكه می‌گفتی، من بی‌گناهم و نمی‌توانم این زندان را با بی‌گناهیم تحمل كنم.

 من و ژیلا، غصه‌دار می‌شویم. و تا روز آخر هم فكر می‌كنیم به بی‌تابی‌های تو.

مرضیه هم كه می‌آید در سلول.. باز از تو می‌گوید.. می‌گوید كه حال عاطفه خوش نیست. می‌گوید كه بی‌گناهی، كه همه‌ ما بی‌گناهیم.

و بعد آن روز كذایی.. خاطرت هست عاطفه؟.. تنها روزی كه در زندان بغض كردم، برای تو.. من رفته‌ام به اتاق بازجویی.. فكر می‌كنم بعد از 20 روز دوباره خوانده شده‌ام.

شنیده‌ام كه پیش از انتقالت به 209، برخوردهای خوبی با تو صورت نگرفته..من معترضم و می‌خواهم اینجا، به این‌هایی كه ادعا دارند، رفتار و اخلاقشان اسلامی است و قانونی ، ثابت كنم كه چنین نبوده. بازجو از نامه كروبی می‌گوید و ادعایش در مورد تجاوز به بازداشتی‌ها. می‌پرسد كه من باور می كنم؟ من جواب می‌دهم كه مطمئنم حقیقت دارد و بعد بحثمان بالا می‌گیرد و من در این میان از رفتارهای بد انجام شده با تو می‌گویم. بدون اینكه نامت را بیاورم. 4 یا 5 ساعت با هم كلنجار می‌رویم.. او می‌گوید كه نامت را بگویم. و قول می‌دهد كه تا من اجازه ندهم از تو چیزی نپرسد.می‌گوید كه می‌خواهیم این موضوع را پیگیری كنیم.می‌گوید كه اجازه نمی‌دهیم این مسائل در وزارت اطلاعات اتفاق بیفتد. می‌گوید كه پدر آن كسی را كه خلاف كرده باشد در می‌آوریم. هی می‌گوید و می‌گوید.

 من هی مقاومت می‌كنم برای نگفتن اسمت..اما انگار گول می‌خورم، بلاخره من هم اعتماد می‌كنم به آقای بازجو.. و وقتی نامت را می‌گویم، او باز قول می‌دهد كه هر وقت من بخواهم، از تو به خاطر این مساله تحقیق می‌كنند.

اما هنوز دقایقی نگذشته. من رو به دیوار نشسته‌ام و دارم برگه‌های بازجویی را سیاه می‌كنم. مردی بالای سرم فریاد می‌كشد:" اسمت چیه؟" .. من با ناباوری از روی برگه بلند می‌شوم.. چند لحظه ساكتم. چرا به خودش اجازه داده با من اینطور حرف بزند. باورم نمی‌شود كه با من باشد. با صدای ضعیفی می‌پرسم" با منی ؟" مرد دوباره با آن لحن بی‌ادبانه و پرخاش‌جویش، فریاد می‌زند كه " آره با توام، اسمت چیه؟".. من می‌فهمم كه حالا وقت ساكت نشستن نیست.. صدایم را بلند می‌كنم.. من هم داد می‌زنم. " نظرآهاری".. باز با همان لحن فریادگونه‌اش، حرف می‌زند كه الان عاطفه نبوی اینجاست. میتونی برگردی ببینیش. من برمی‌گردم، تو را می‌بینم كه پشت سر من ایستاده‌ای و احتمالا شوكه شده‌ای از این برخوردها. داد می‌زند، بگو كه چه ادعایی كرده‌ای. من آرام و با جملاتی شمرده می‌گویم:" عاطفه جان من شنیده‌ام ....... " حرفم كه تمام شد، تو می‌گویی:" نه، نه، اصلا اینجوری نبوده.."صدایت به نظرم می‌لرزد.فضای بدی است. من روی صندلی نشسته‌ام.

 مرد داد می‌زند كه حالا باید از خانم نظرآهاری شكایت كنی به خاطر این اتهامی كه به تو و وزارت اطلاعات زده است. من می‌گویم كه من اتهام نزدم. من شنیده‌هایم را مطرح كردم برای حل شدن. آن یكی داد می‌زند:" تو گه خوردی ، آشغال كثافت" من داد می‌زنم:" درست صحبت كن " بازجو آن‌ها را از اتاق بیرون می‌كند. صدای تو را می‌شنوم كه می‌گویی، من شكایتی ندارم از این خانم( یعنی من).. و آن مرد كه بعدا فهمیدم، "سید" صدایش می‌زنند. - از بازجوهای تیم نفاق است به قول خودشان و آدم كثیفی است كه در كتك زدن و برخوردهای وحشیانه با زندانیان سیاسی، درنگ نمی‌كند- هی سر تو داد می‌زند كه باید شكایت كنی علیه او، باید بنویسی و تو هی می‌گویی كه نمی‌نویسم.

من حالم از این برخوردها با تو بد می شود. بغض می‌كنم. بازجویی را تمام می‌كنم و بر می‌گردم به سلول. آن یكی مرد كه می‌گویند از حراست 209 آمده، در جواب بازجو كه در راهروی بند به او می‌گوید:" شیوا خانم، حقوق بشریه و از اون لحاظ این موضوع را مطرح كرده" داد می زند : " من چیزی نگفتم، گفتم : گه خورده كه این حرفا رو زده، الانم میگم گه خورده.. صدایش می‌آید در اتاق.

 باز بازجو می‌گوید كه حقوق بشریه.. و او در راهروی بند داد می‌زند: ك....م تو حقوق بشرش. من سرد می‌شوم. یخ می‌كند بدنم.

 بگذریم از اتفاقات بعدیش.

من تا روز آخر هم برای تو عذاب وجدان دارم. و مقصر می‌دانم خودم را برای آزاد نشدنت. بعد وقتی مرضیه به سلول من می‌آید. از آن روز می‌پرسم كه چه اتفاقی افتاد برای تو. مرضیه می‌گوید كه بعد از بازگشت به سلول تا ساعت‌ها گریه كرده‌ای.

من نگرانم برای تو و هر كه را می‌بینم، سراغ تو را می‌گیرم.

++

 وسایلمان را جمع كرده‌ایم جلوی در.. من با چشم‌بند، در راهرو ایستاده‌ام. تو داری وسایل سلولتان كه حالا سلول كناری من است. بیرون می‌گذاری، نگاهی به هم می‌اندازیم و تو می‌گویی، : "تو هنوز آزاد نشدی" من می‌گویم كه مانده ام تا با هم برویم.

 داریم از 209 خارج می‌شویم و از همین است كه می‌توانیم حرف بزنیم با هم و این 4 روز اخر. در قرنطینه متادون. با همیم. حالا حالت خوب است.

 بعضی از كتاب‌های شبنم، سرگمیمان شده است. شب‌ها شاملو می‌خوانیم و اخوان و فروغ

 و از آن روز كذایی حرف می‌زنیم. تو می‌گویی كه خوب شد من آن مسائل را مطرح كردم و حالا من عذاب وجدانم را برای ماندن تو، تسكین داده‌ام. حالا حالم بهتر است.

 ++

 عاطفه.. روز آخر برایت نوشتم كه همیشه پر عاطفه بمان..

 ++

من آمده ام بیرون و تو گه‌گاهی از بند عمومی زندان، تماسی می‌گیری و حرفی می‌زنیم.

 دادگاهت هفته پیش برگزار شده و هنوز حكمی نداده‌اند. با این احكام سنگین این روزها، من برایت بیش از همیشه نگرانم. اما عاطفه، آن دادگاهی كه حكم بر محكومیت تو دهد. آن زندانی كه تو را مجبوس خود كند. بر جای نمی‌ماند. من ویران می‌كنم. دیوارهای آن زندان را كه بخواهد عاطفه را از من دور كند.

 عاطفه، راستی، تو به روح اعتقاد داری؟!

 پی نوشت: این قسمت روح، مربوط به تیکه کلام من است در زندان.. ای تو روحش!

پی نوشت: باید اعتراف کنم، آنچه من در مورد عاطفه شنیدم، انچه واقعا اتفاق افتاده بود، نبود..

 اخبار مربوط به عاطفه را میتوانید در سایت کمیته گزارشگران حقوق بشر ببینید.

پی نوشت : کبری را منتقل کرده‌اند بند عمومی، بعد از 4 ماه، اصلا باورم نمی‌شود که من‌آزاد شده باشم و این دختر، هنوز در زندان باشد.گفته‌اند به شرطی آزادش می کنند که از شوهرش طلاق بگیرد. خیلی حالم گرفته است از اینکه می‌بینم کبری هنوز آنجاست. من خجالت زده‌ام، خواهر. من خجالت می‌کشم که آزاد شدم و شما هنوز آنجایید. ببخشایید مرا اگر حالا اینجا میان این همه حجم از اخبار بد نشسته‌ام و شما هنوز پشت دیوارها هستید. من خجالت زده‌ام کبری که هیچ کاری از دستم برای تو بر نیامد.

منبع خبر : زنده باد آزادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 0:7  توسط ما  | 

نامه عاطفه نبوی

عاطفه نبوی، در تاریخ 25 خرداد ماه 1388، به همراه پسرعموی خود ضیاء الدین نبوی، سخنگوی شورای دفاع از
حق تحصیل، و تعدادی دیگر از دوستانش بازداشت و به بند 209 زندان اوین منتقل شد. وی در مدت بازداشت خود چندین بار مورد بازجویی قرار گرفته و از آنجا که با شورای دفاع از حق تحصیل نیز همکاری هایی داشته به " ارتباط با سازمان مجاهدین" متهم شده است.

عاطفه نبوی با وجود فشارهای شدید وارده، این اتهام را نپذیرفته و آن را بی پایه و اساس دانسته است. وی در سال 84 نیز، به مدت سه هفته در بند 209 زندانی بوده است.

نبوی از روز شنبه هفته گذشته از بند 209 به قرنطینه زندان اوین معروف به بند متادون، منتقل شده و هم اکنون با وجود گذشت 105 روز، همچنان در بلاتکلیفی به سر می برد. به گفته نسرین ستوده، وکیل وی، پرونده او به شعبه 12 دادگاه انقلاب ارجاع داده شده و قاضی این شعبه نیز به مدت 3 هفته به مرخصی رفته است.

نامه زیر، توسط عاطفه نبوی در بند 209 نوشته شده و از طریق کمیته گزارشگران حقوق بشر انتشار می یابد.

نگران نباشید! اینجا اتفاقی نمی افتد.

روزهای اول هنوز باران های بهاری می بارید و حال باران پاییز بوی خوشایند خاک را سخاوتمندانه از توری های بالای سلول به درون می ریزد و اگر خوب جاگیری کنی، شاید بعضی قطرات نافرمان باران که کج باریده اند به بند 209 بیایند و صورتت را نوازش کنند. روز نود و هفتم! مبادا فکر کنید که فرقی با روزهای دیگر دارد، فقط بهانه ایست برای نوشتن، اگر نه، تفاوتی با روز 30 ام ، 87 ام و دوم ندارد. اینجا روزها از هم جدا نمی شوند و به مجموعه ای پیوسته از روزان و شبان بدل می شوند. همیشه روزها به واسطه اتفاقات هویت می یابند و می توان به آنها ارجاع داد، اما در اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد به جز " اتهامی که تفهیم نمی شود"، " وکلایی که دیده نمی شوند"،" دادگاههایی که تشکیل نمی شوند" و ... گویی " ما بیرون زمان ایستاده ایم.".

اینجا احساساتت ملغمه ای ازتضادهاست و تو گویی آونگی هستی که در رفت و برگشت بی پایان خود، شب را به روز پیوند می دهی و آنچه بیش از همه آزارت می دهد، اینهمه بیهودگی است، چیزی برای اعتراف کردن نیست، اینگونه بیهوده به " بودن" ات حتی شک می کنی ولی عیب اینجاست که آنان همچنان بر این بیهوده بودنت در اینجا پای می فشارند.

در اینجا گریه می کنی، می خندی، می خوری، می خوابی و همچنان بیهوده منتظر می مانی در حالی که بیرون از اینجا زندگی ای جریان دارد که باید تو را هم می برد، دانشگاهی که نتیجه اش را نگرفتی، کاری که به مصاحبه اش نرسیدی و ...

صبح است، اما چشمانت را می بندی تا دوباره به این صبح نا به جای خشکیده بر دریچه خورشید گشوده نشود، تا صبح بی اتفاق را با معجزه خواب پیوند زنی. روزهای اول تا مدتی خواب آزادی را می بینی و رؤیای پلاستیک مشکی لباس ها در دست نگهبان خندان، لباس هایی با بوهای آشنا. اما مدتی دیگر در خواب هم رها نمی شوی، در خواب هایت هم دیگران به زندان می آیند و دنیایت می شود سلول، راهرو، دستشویی!!- بیرون، رویایی است دور! فردایی که باید از آن بیدار شوی به خصوص حالا که تک تک هم سلولی هایت آزاد می شوند و پتوهای زیرت بیشتر و جایت نرمتر و نگهبانان مهربانتر. باز بی هیچ اتفاق و دست اندازی که راحت روزت را بر هم زند!! اما گریزی نیست، بدن میل به بیداری دارد، هرچند ذهن پس می زند و روزت آغاز می شود و به کندی چاقویی کند از رگ و پی ات می گذرد و زمانی که به پایان می رسد، انگار هیچ وقت نبوده! مانند چاه سیاهی که هر چه دست می سایی، پیش می روی و مردمک ها را گشاد می کنی که هیچ نمی بینی و ناگاه در چاه دیگر فرو می غلطی و شب زندان فرا می رسد، شب ها بارت سبک تر است و گویی باری را که از آغاز روز بر روش گرفتی بر زمین می نهی و فراموشی خواب، ترا می رباید.

راستی!! امروز هم اتفاقی نیفتاد، اما خوب- یک ساعتی گذشت.

عاطفه نبوی چاشنی

زندان اوین/ بند 209

مهر 1388

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:4  توسط ما  | 

نیاز به توضیحی است.

وبلاگ قبلی به همین نام به طوری که من نمی دانم ناپدید شد یا بسته شد.

چندین نفر از دوستان ما هم ناپدید یا زندانی شدند، به دلایلی که باز من نمیدانم.

برای اطمینان از اینکه به کسی آسیبی نرسد، بازهم می گویم که این وبلاگ را من درست کرده ام و مسوولیت های احتمالی آن بر عهده من است نه کسی دیگر.

ایمیل من در کنار صفحه موجود است. اگر کسی مطلبی دارد برای من بفرستد و حتما سریع در وبلاگ می گذارم. اگر هم از کسانی که خبری از آنها نیست خبری دارید حتما ما را خبردار کنبد.

 

علی سلامتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:7  توسط ما  | 

دوستان

 

همانطور که در این چند روز دیده اید، وبلاگ ما به دلیلی نا معلوم از بلاگفا حذف شد و دوستان ما نیز متاسفانه مفقود شده اند.

خوشبختانه توانستم وبلاگی با همان اسم قدیممان درست کنم.

امیدوارم هر چه زودتر خبری از دوستانمان به دستمان برسد.

 

علی سلامتی 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 5:44  توسط ما  |